میخوام داد بکشم دوست دارم....

میخوام بگم ولی....

سَر میز شامـ ـ
یاבت ڪه می اُفتم بغض میکُنَمـ ـ
ا‌‌َشکــ در چِشمانَمـ حلقهـ میزَنَد
هـ ـمهـ مُتِعَجِبـ نِگاهَـَمـ میکُننَد…
لبخند میزنَمـ و میگویَمـ :
چقدر داغ بود!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٩ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات () |

خیلی حالش خراب بود
از زمین و زمان بریده بود
رفتم تو زندگیش…
خیلی طول نکشید که حالش خوب شد
تشکر کرد و رفت…!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٩ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات () |

چقد سخته وقتی ازت میپرسه “ناراحت شدی ؟”
اشک از چشات بریزه و بگی اشکال نداره …

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٧ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات () |

وقتی تـو نیستی
 چقدر دل تنـگ می شوم گاهی خیلی زیاد…
و این دلتنگــی می بردم تا ترس.
یک ترس دائمی ک نکند این دلتنگی ها
همیشگی بشود..؟!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٧ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات () |

عادت دارم
هَـــر روز
جـــــایِ انگشــــــتانم را از روی شیشــــه یِ مانیتور پاک کنم
آخــــر
نوازش کردن عکـــــس هایَت
عادَت مَن است…

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٧ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط نیلوفر نظرات () |

فکــر می کــردم
در قلب تــ ـــ ـــو
محکومم به حبــس ابد !
به یکبــاره جــا خــوردم…
وقـــتی
زندان بان برســـرم فریاد زد:
هــی..
تــو
آزادی!
.
و صـــدای گامهای غریبه ای که به سلـول من می آمـــد

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٦ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٤ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات () |

بیـــا برای یکــبار هــم که شـــده…  دست به خلاف بزنیـم…!

من اندوه تـــو را مـــی دزدم…! تو تنهـایـی مـرا…!!

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢٤ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات () |

روی کارت برایش نوشتم “به امید فردای بهتر” …
دو هفته بعد شنیدم ازدواج کرده ؛ تازه فهمیدم آن روز “الف” فردا را یادم رفته بود …

نوشته شده در ۱۳٩٢/٦/٢۳ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ توسط نیلوفر نظرات () |


آخرين مطالب
» ۱۳٩۳/۱٢/۱٠
» ۱۳٩۳/۱٢/۱٠
» ۱۳٩۳/٩/٦
» ۱۳٩۳/٩/٦
» ۱۳٩۳/۸/۱٥
» بدون شرح
» به سلامتی...
» یه قصه...
» فکرمیکنی...
» کاااااااااااش...

Design By : RoozGozar.com