تو...ومن...

توازمن دست میکشی....

ومن هی دست تورامیکشم....

شعراز:ع.مردانی

/ 19 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
taha

کوچه ها را بلد شدم....رنگهای چراغ راهنما جدول ضرب...دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم اما گاهی میان آدمها گم میشوم آدم ها را بلد نیستم…!

فاطمه

در میان من و تو فاصله هاست.گاه می اندیشم.می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری.تو توانایی بخشش داری.دستهای تو توانایی آن را دارد.که مرا زندگانی بخشد.چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی.و تو چون مصرع شعری زیبا.سطر برجسته ای از زندگی من هستی.دفتر عمر مرا با وجود تو.شکوهی دیگر.رونقی دیگر هست.می توانی تو به من زندگانی بخشی.یا بگیری از من آنچه را می بخشی.من به بی سامانی ، باد را می مانم.من به سرگردانی ، ابر را می مانم.من به آراسته گی خندیدم.منه ژولیده به آراسته گی خندیدم.سنگ طفلی اما.خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت.قصه ی بی سر و سامانی من.باد با برگ درختان می گفت.باد با من می گفت :" چه تهی دستی مرد ! "ابر باور می کرد.من در آئینه رُخ خود دیدم.و به تو حق دادم.آه ... می بینم ، میبینم.تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی.من به اندازه زیبایی تو غمگینم.چه امید عبثی.من چه دارم که تو را درخور ؟!هیچ !من چه دارم که سزاوار تو ؟!هیچ !تو همه هستی من.هستی من.تو همه زندگی من هستی.تو چه داری ؟! .... همه چیز.تو چه کم داری ؟! ...هیچ !بی تو در می یابم.چون چناران کهن.از درون تلخی واریزم راکاهش جان من ، این شعر من

سهیل

اسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیست

ترانه

سلام نیلوفر جون[ماچ]وبت خیلی خوبه[گل]دوس داشتی بهم سر بزن.لینک شدی[چشمک]

علی فلسفی

بیهوده نقاش بوده ام این همه سال ! به چشم هایت که میرسم ، قلم موها خیس میشوند ! به لب هایت که میرسم ، دستم می لرزد ! رنگ ها می گریزند ، و قاب ها خالی ! تنها ، نبودن تو را … به دیوار زندگی ام می کوبند !

s

جیگرم کباب شد[دلشکسته]