بفهم...

بفهـــــــــــم لعنتـــــی !
دارد نــــاز تـــــو را میکشــــد . .
دختــــــری کـــه از غـــرور خورشـــید هـــم بــه گــرد پایــــش نمـی رســــد . . .

/ 4 نظر / 68 بازدید
ویولون

از کوه گذشت. سنگ ها به او گفتند که میتواند کنار آنها در کوه بماند.اما رود می خواست جاری باشد.سنگ هارا کنار زد و به راه خود ادامه داد. به جنگل رسید.زیبایی های جنگل اورا به شگفتی وا داشت.چند روزی در جنگل ماند و از زیبایی های آن لذت برد.در ختی که از همه بزرگ تر بود خم شد و گفت: چرا حرکت نمی کنی گفت: دلم نمی خواهد این زیبایی هارا ترک کنم. در خت گفت:اما می بینی که هر روز کثیف تر می شوی. رودگفت: اهمیتی نمی دهم. درخت رفت و خورشید به رود تابید.آب بخار شد و رود به جای اولش یعنی کود رسید.او این بار فهمید که باید جاری باشد تا اخرش تا وقتی که انقدر آبرفت جمع کند و سنگین شود تا به دریا برسد. رود مثل انسان است اما تفاوت این دو در این است که انسان به عقب برنمی گردد!!

هه هه...؟!

خیلی به دلم نشست امیدوارم اینو خودت گفته باشی[چشمک]

maryam

مـُخـلــِـصِ هـَـمـِــ.ه یِ ا9نـــآیــی کـِـ.ه چـِـرآغِ رِفــآقــَـتـِـشــ9ن هـَـمــیــشــــِـ.ه بـَرآیِ مـآ نـَـفــتـــ دآرِه![][]